لوتي…

آقاي قاضي به جدم من روحمم خبر نداشت كه اين خواهرمون شوئر دارن وگرنه اصن لينكشون نميكردم، اگه خواستين از ادليستا فيسبوكم بپرسين من فقط مجرد اد ميكنم…
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 24, 2012 at 22:56

آخه تو عن اونم نميشي كه!

يارو چندتا فالوئر تو توييتر و غيره داره، برين ببينين چه عني ميكنه خودشو واستون؛ اونوقت همينا ميشينن پشت سر مورينيو زر مفت ميزنن، خوب سوز نداره؟!
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 24, 2012 at 18:12

يك دوگانه‌ي موثر

وقتي همه چيز دو دختر باهم برابر است و سر دو راهي مانده‌ايد كه كدام را انتخاب كنيد، به پستانهايشان نگاه كنيد. حتي وقتي از دو دختر به يك اندازه متنفريد و نميدانيد كه از كدامشان بيشتر متنفريد، باز هم فقط به پستانهايشان نگاه كنيد.
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 24, 2012 at 00:33

«واسه اروپایی‌ها قهوه سر صب خیلی مهمه چون بهشون انرژی میده. یادمه دو سال پیش تو ماه رمضون، سارکوزی به کارمندای دولتی مسلمون گفته بود برای من قابل احترامه که شما روزه میگیرین ولی خواهشا قهوه سر صبح رو ترک نکنین.»
.
از آقاي رامين سا
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 23, 2012 at 22:52

آقا رضاي مشهد،بلوار فرهنگ

ديشب به لطف هواپيمايي ماهان از مشهد برگشتم. بنظرم در اين بلبشوي سقوطها پروازهايش به نسبت بقيه امن جلوه ميكند. مشهد خبري نبود جز سوز و سرماي جگرساب و حرم و عزا خانه‌اي در بلوار فرهنگ، معاد سيزده.  شوهر خاله‌ي چهل و شش ساله‌ي مشهدي الاصلم چهار شب پيش زير عمل ِ برداشتن توده‌اي از پانكراسش قلبش از كار افتاد. توده‌اي به حجم يك پرتقال. خوب، دكترها همه ميگفتند كه حتي اگر جراحيش نكنيم بيشتر از يك ماه ديگر زنده نميماند، با اين وضع. اسمش رضا بود و صداش ميكرديم آقا رضا. يك آقا رضاي خوب و گلدسته كه در طول پانزده سالي كه ميشناختمش نشنيدم از بني بشري توقعي داشته باشد. شب قبل از مرگش دو تا دخترش را (كه سنشان روي هم بيست سال نميشود) سپرد به خاله‌شان و همراه همسرش و به سفارش يكي از آشناها، خوشحال و خندان رفته بود بيمارستان جم تهران و روز بعدش طي فرايندي مبدل به يك جسد بي نفس و ورم كرده شده بود. تا چند ساعت بعد هم تحويل فرودگاه شد، براي حمل به سمت بهشت رضا.

هروقت كه كسي حرف رفتن به حرم را ميزد ميخديد و سرش را فرو ميكرد توي روزنامه‌اش. پريروز كه كتابخانه‌اش را ديد ميزدم، يك جلد «برادران كارامازوف» پيدا كردم. رنگ پريده، چاپ فلان سال پيش. كتاب تقريبا همسن من است و هم سن من بودن براي يك كتاب چيزي مثل عمر نوح است. بوي قدمت ميداد و بيشتر دلم را ميسوزاند. كتابهاي قديمي از عنصرهاي غمگين ِ زندگي من هستند. وقتي بازشان ميكنم ميپرم به يك گذشته‌‌ي شاد نماي ِ غمگين. يك گذشته كه انگار لاي برگهاي كتاب ميلولد و بهم التماس ميكند تا نميرد.
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 23, 2012 at 17:17

khkh

arash’s photoblog

فوریه 23, 2012 at 16:00

چشم انداز

ببين مليحه…
اينكه من اومدم خواستگاريت فقط بخاطر اينه كه چشمات آبيه،
چشماي خودمم كه سبزه،
اينجوري چشماي دخترمونم فسفري ميشه…
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 22, 2012 at 23:40

پوووفف

بهش زنگ زدم ميگم: خزعلي رفت تو كما
هار هار هار ميخنده ميگه اين كه مال سه روز پيش بود،تازه شنيدي؟ يه خبر جديد بده حداقل!
من هيچ مشكلي الان ندارما
ولي آخه خنده لامصب؟
خنــده…؟
هيچ كانسپت بهتري نبود؟!
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 20, 2012 at 02:47

از اواخر دههٔ ۸۰ مزاحم می‌شوم جناب كوبريك!

ghcvf

هي استن! حاضري آن ساعت مچي توي دستت را به ازاي ده سال كار مجاني، به من بدهي و حتي پس از ده سال بيگاري، عمري به خودت مديونم كني؟ آدم واقع گرايي هستم. ترجيح ميدهم راجع به دوربين هيچ حرفي رد و بدل نشود چون به احتمال قوي قيمتش خيلي بيشتر از سالهاي عمرم ميشود.

اصلن ميشنوي استن؟
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 20, 2012 at 01:43

موج سواري

يك دوستي هم دارم كه هميشه توصيه ميكنه سوار «موج» نشم. مثلن اگه جمعيتي به وسعت يه كشور ميگن «تقلب» تو بدون تحقيق اون رو قبول و باور نكن…«اكثريت» دليل بر «حقانيت» نيست. هيچي ديگه..فقط خواستم به شمام گفته باشم.
.
.
اشتراك در فيد

فوریه 19, 2012 at 16:11

نوشته‌های پیشین


فاحشه بازی

Add to Google Reader or Homepage

بچه بازی

email


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.